تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است


پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است

بار خدایا مارا از آن کسانی قرار ده که درختان محبت واشتیاق تو در گلستان سینه های آنان ریشه کرده و شراره های دوستی تو سراسرقلبهای آنان را فرا گرفته, تو خود خالق و مالک محبتی؛ شیرینی احسان و محبت را به همگان بچشان؛

                  

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:33 توسط غزل| |

«بازتاب چشم تو»

به سبزه های باغ خیره میشوم

به جنگل شمال                                        

                       و امتداد ان

                                      که بازتاب چشم توست......

                                                            ...... که بازتاب چشم توست......

.........................................................................................................................................

«نگاه تو»

هر صبح با نگاه تو,اغاز می شوم

هر شب

در پشت پلکهای گرانبارت

_می میرم!

                              

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:24 توسط غزل| |

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته توی یه چاه بدون اب. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ رو از توی چاه بیرون بیاره. برای اینکه حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه, کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیره و زیاد زجر نکشه. مردم با سطل روی سر الاغ خاک میریختند, اا الاغ هر بار خاک روی سرش رو می تکوندو و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می امد, سعی می کرد بره بالای خاک ها, روستایی ها همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا اومدن ادامه داد. تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد.

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما دو انتخاب داریم, اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکهاز مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:15 توسط غزل| |

 

تو رفته ای

و من شدم به سان ان کبوتری

که بال او شکسته است

بدون تو

بدون تو چگونه زندگی کنم

که بوده ای امید من

تمام زندگانی ام

دوباره از خدای خود

تو را بخواهم ای صنم

تو را تو را

که قلب من

میان دام زلف توست

امید ان نگاه توست

امیدقلب کوچکم,نیاز او

وصال توست.

و من شدم به سان ان کبوتری

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:13 توسط غزل| |

توي قاب سرد اين آينه‌ها، تصوير آدمکی، شکسته بود. آدمک خسته و غمگين و سياه، روبروي آينه نشسته بود. تو چشاش، ابراي بارون زده‌ي تلخ و سياه، رو لباش، قصه‌ی دلتنگي تو، قصه‌ی دلتنگي ما، نشسته بود. کی با دشنه‌هاي کين، کی با داس عشق و دين، بريده ريشه‌هاي، اين آدمک رو از زمين؟ واسه اين آدمک شهر گناه، آسمون ، رنگ رهايی رو نداشت. قفس تيره و تاريکه زمين، واسه‌ي آدمکم جايی نداشت...

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:16 توسط غزل| |

 

امشب برای اولین بار

اشکهایم را به گونه ریختم

برای تو

برای دوستت دارم ها

برای نگاهی که دیگر ندارمش

برای صدایی که دیگر مال من نیست

خدایا

کمکم کن

کمکم کن

تا از یاد ببرم

دستانی را

که رهایم کرد

خدایا,دعایم این است

که تو به انچه می خواهی برسد

خدایا

کمکم کن...

خدایا...

اشکهایم را به گونه ریختم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:15 توسط غزل| |

مولایم !شکوفه ی یادت بوی عشق می دهد و شمیمنامت بر دل و جان حیات می دهد. هرگاه از شبستان دلم عطر یاد روح فزایت بر می خیزد ,سبو سبو شراب محبت به کامم می ریزد و چون ابری عنایتت بر کویر وجودم می بارد . بهار بهارغنچه ی عشق و امید می کارد. ای همه ی هستی ام ؛فرزانگان اهل معرفت و ارجمندان کوی ولایت برایمان گفته اند که :تو مظهر تام و تمام حضرت کردگاری و از این روی یاد تو از یاد او جدا نیست .آنان گفته اند :هر که تو را یاد کند در حقیقت با جلوه گاه همه ی خوبی ها و کمالات حضرت حق پیوند یافته وبه سوی آینه ی اسماءو صفات خداوندی شتافته است .مگر نه این که تویی «ذکرالله »یاد حضرت ودود؟پس چه سان یاد تو یاد خدا نباشد ؟ مگر نه اینکه تویی «وجه الله» ورخساره ی زیبای حضرت معبود؟ پس چگونه یاد تو یاد اللهی نباشد ؟ مگر نه اینکه جمال جمیل جناب ربوبی از تو پیداست ؟ پس چرا یاد تو ذکر و یاد معبود عالم نباشد ؟ ای عزیزتر از جانم کامم را حلاوت این حلوای بهشتی شیرین کن واز آن به من هم بچشان؛بیا و بر بلندای کرامتم بنشان؛آری مولایم هرکه تو را در حرم دل راه دهد به حریم خداوندی ره برد ،از رذیلت وارهد و به وادی فضیلت پا نهد و این همه از برکات یاد کوثر توست.

 

و امید از حضرت رب العباد که این یاد هرگز فراموشم مباد

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 9:32 توسط غزل| |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت:می اید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش رادر خود نگه می دارم. سرانجام گنجشک روی شاخه یی از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند, گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود, با من بگو از انچه سنگینی سینه ی توست. گنجشک گفت:لانه ی کوچکی داشتم ارامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم, کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:و چه بسا بلا ها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 7:20 توسط غزل| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست